پیر مردی صبح زود از خانه اش بیرون امد پیاده رو در دست تعمیر بود به همین خاطر در خیابان شروع به راه رفتن کردکه ناگهان یک ماشین به او زد. مرد به زمین افتاد.مردم دورش جمع شدند و او را به بیمارستان رساندند.
پس از پانسمان زخم ها پرستاران به او گفتند که اماده عکسبرداری از استخوان ها بشود.پیر مرد در فکر فرو رفت.سپس بلند شد و لنگ لنگان به سمت در رفت و در همان حال گفت که عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست.
پرستاران سعی در قانع کردن او داشتند ولی موفق نشدند.برای همین از او دلیل عجله اش را پرسیدند.
پیر مرد گفت زنم در خانه سالمندان است من هر صبح به ان جا میروم و صبحانه را با او میخورم.نمی خواهم دیر شود.پرستاری به او گفت شما نگران نباشید ما به او خبر میدهیم که امروز دیر تر میرسید.
پیرمرد جواب داد متاسفم او بیماری فراموشی دارد و متوجه چیزی نخواهد شد و حتی مرا نمیشناسد.
پرستارها با تعجب پرسیدند پس چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او میروید در حالی که شما را نمیشناسد؟پیرمرد با صدای غمگین و ارام گفت اما من که میدانم او چه کسی است
میگیره وقتی نباشی همه چی بی رنگ و معناست
وقتی خیره ام نور چشمات واسه من مثل یه گنجه
بودنت پایان رنجه میمیرم از من اگه روزی عزیز دلت برنجه
تو توو اغوش منو من تووی اغوش خدا
بی تو نه ستاره و نه قصه و شعر و صدا
دست تو توو دستمه انگاری دنیا با منه
اسمون و دریا و لحظه ی رویا با منه
مگه میشه بی تو بود مگه میشه بی تو نوشت
تویی که همسفر جاده ی سخت سرنوشت
میمونیم تا اخرش با هم و از هم میخونیم
فاصله یه دریا هم باشه ما عاشق میمونیم
اینو بدون طفلی دلم به عشق تو اسیره
کی میتونه جای تورو توو قلب من بگیره
اینو بدون عاشق تو داره واست میمیره
من محاله از تو سیر بشم
توی اوج بی کسی هام دلواپسی هام
یاوری از غیب رسیدبه فریاد
شکر خدایی که تورو به من داد
توی دشت بی پناهی بی تکیه گاهی
یاوری از غیب رسید به فریاد
شکر خدایی که تورو به من داد
اشتیاق زندگانی با تو در من زنده شد
باغ ویران دلم از عطر گل اکنده شد
خسته از بی حاصلی عمر بودم امدی
حاصل بی ارزش من لایق و ارزنده شد
نمیدانم چرا نگاهت سرد است من برایت میمیرم اما تو میخندی
نمیدانم در دلت چه میگذرد شاید دلت مثل نگاهت سرد نباشد
من از تو هیچ خواسته ای نداشتم من با همه چیز تو ساخته ام
اما فقط از تو یک چیز میخواهم . میخواهم عاشق باشی
میخواهم به عشقم پاسخ بدهی
تو میگویی مرا در قلبت دوست داری اما نازنینم
من میخواهم ان را به من نشان بدهی
ای کاش ذره ای از عشقی که در من هست در تو بود
چرا همیشه یکی عاشق است و دیگری فارغ؟؟؟؟
![]()
ای که حرف های قشنگت منو اشتی داده با من
منو گنجشکای خونه دیدنت عادتمونه
به هوای دیدن تو پر میگیریم از توو لونه
باز میای که مثل هر روز برامون دونه به پاشی
منو گنجشکا میمیریم تو اگه خونه نباشی
همیشه اسم تو بوده اول و آخر حرفام
بس که اسم تو رو خوندم بوی تو داره نفس هام
عطر حرف های قشنگت عطر یک صحرا شقایق
تو همون شرمی که از اون سرخ گونه های عاشق
شعر من رنگ چشاته رنگ پاک بی ریایی
بهترین رنگی که دیدم.رنگ زرد کهربایی
منو گنجشکای خونه دیدنت عادتمونه
به هوای دیدن تو پر میگیریم از توو لونه
